فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

 

خیلی خوشحالم از اینکه تو به دنیا اومدی تو 

دنیا فهمید که تو انگار نیمه گمشدمی تو 

زندگی خیلی خوبه چون که خدا تو رو داده 

روز تولدت، برام  فرشتشو فرستاده 

خدا مهربونی کرد تو رو سپرد دست خودم 
دست تو گرفتمو فهمیدم عاشقت شدم 

آورده دنیا یه دونه اون یه دونه پیش منه 
خدا فرشته هاشو که نمی سپره دست همه 

تو نمیومدی پیشم من عاشق کی می شدم 
به خاطر اومدنت یه دنیا ممنون توام 



تاريخ : شنبه 31 خرداد 1393 | 13:16 | نویسنده : مامی ایلیا |

تولد یه سالگی یکی یه دونه عمه که طرح تمش از مامانش و طراحیش از من بود برای عزیزدلم



تاريخ : شنبه 5 ارديبهشت 1394 | 12:51 | نویسنده : مامی ایلیا |

روز مادر با خانواده بابا امین رفته بودیم بیرون توام با بابا صدری رفته بودی بگردی وقتی برگشتی یه دسته گل فوق العاده خوشگل برای من آورده بودی که از دیدنش اشک تو چشام جمع شد. بابا صدری گفت که ازت پرسیده این گلا رو واسه کی میچینی توام گفتی برای مامان نازنینم و اونم کمکت کرده بود و خیلی زیبا درستشون کرده بود . مرسی عزیزم این بهترین هدیه دنیا برای من بود پسر نازنینم قلبم و با این کارت پر از غرور کردی 

عکس همینجوری 

و اینم یه عکس داغ و یهویی از همین الانت

 

 



تاريخ : شنبه 5 ارديبهشت 1394 | 12:32 | نویسنده : مامی ایلیا |

این کم کردن حجم عکسا و تغییر سایزشونم به نوبه خودش پروژه ی سختیها (البته برای یه مامان تنبل سخت ترم میشهزبان)

بلاخره تنبلی و کنار گذاشتم و یه سری از عکسات و آپلود کردم . 

چهارمین سال تحویل پسرم 

و سیزده بدری که تو هوای پاک و تمیز و آفتابی خیلی خوش گذشت

اینم نهایت همکاری پسرم در گرفتن عکس با مامانش

دختر خاله و پسر خاله کم پیش میاد به این صمیمیت دیده بشن چشمک

هر چی از روز میگذشت گرمای هوا جاش به خنکی و بعدش سرما میداد

خیلی این سیزده به در بهت خوش گذشت تو یه فضای بزرگ و آزاد بدون هیچ محدودیتی و بکن و نکنی واقعا لذت بخشه . منم از بازی و خوشی تو دلم شاد میشد و لذت میبردم پسرکم همیشه شاد و خوشحال و پر انرژی باشی 



تاريخ : شنبه 5 ارديبهشت 1394 | 12:25 | نویسنده : مامی ایلیا |

گل پسرم بلاخره مامان تنبلت اومد سراغ لپ تاپش که وبلاگت بروز کنه تا بیشتر از این خاک نخورده. نه که اصلا نیومدماااا چرا دوبار اومدم کلی هم پست بلند بالا نوشتم ولی ... امان از اینترنت حلزونی  که هر دوباره نوشته هام با شند شدن پاک میشدن و قیافه من اون لحظه دیدنی بود من با ناراحتی لپ تاپ و خاموش کردم و عطاش و به لقاش بخشیدم. 

حالام سال نو شد اومدم با وبلاگت آشتی کنم خلاصه اینکه  قهر خوبیت ندارهزبان

بللله بهار دل انگیز و دوست داشتنی از راه رسید فصلی که من عاشقشم . عاشق شور و حال و هوای دلپذیر و بارونای رگباریش و سر سبز شدن گل و درخت و روزای طولانیش که انگار میگه بیشنر از همیشه باید زندگی کرد .
پسر دردونه مامان البنه درستش مرد مامانه که ماشااله روز به روز بزرگتر و عاقل تر میشی به معنای واقعی مونس مامان شدی  باهم میریم بیرون گشت و گذار و خرید و تو راه تعریف میکنیم و میخندیم موقعهایی ام که خونه ایم و بابا سرکاره وقتامون و جوری باهم پر میکنیم که وقتم کم میاریم .

میدونم که بهترین لذت دنیا مادرشدن و مادری کردنه ولی از اون بالاتر لذت بوسه های پر از شور و مهر کودکانه پسرمه که دنیا رو به کامم شیرین میکنه . وقتی که با زبون کودکانه اش و حرفای بزرگانه میزنه و سعی میکنه رفتارهای باباش و تقلید کنه دلم پر از لذت میشه و نا خودآگاه ذکر خداروشکر به زبونم میاد. خدای مهربونم برای همه ی لطفی که به من و خانواده ام داشتی ازت بی نهایت ممنونم.

 



تاريخ : سه شنبه 18 فروردين 1394 | 17:44 | نویسنده : مامی ایلیا |

میدونم میدونم مامان تنبلیم دیر به دیر به وبت سر میزنم و بروزش میکنم ولی دغدغه های زندگی واقعا مجالی بهم نمیده . از این بگم که  گل پسر مامانی تو این تاریخ  38 ماه و 12 روزشه . پسرم برای خودت مردی شدی تو کارات کلی پیشرفتای خوب خوب داشتی.  نمونه اش اینکه دیگه خودت به تنهایی تو تختت میخوابی و بلاخره با اینکه خیلی سخت بود جداشدن از آغوش مامانی و همینطور جدا شدن من از دستای کوچولوی پسرم که شبا دورگردنم حلقه میشدن ولی  22 تیر دیگه این تصمیمم و عملی کردم و تو یه عملیات انتحاری بردم تو اتاق خواب خودت البته ناگفته نمونه که من و بابا هم پایین تختت خوابیدیم چون برات خیلی سخت بود جدا از ما بخوابی چه برسه که دوز از ما باشی با مشورت با اطرافیان تصمیم بر این شد که ما هم تا وقتی که به تختت عادت کنی تو اتاقت به عنوان همراه بخوابیم بعد از اون یواش یواش فاصله رو بیشتر کنیم و از اتاق بیایم بیرون . خیلی سخت قبول کردی تو تختت بخوابی نزدیک سه هفته  مقاومت کردی گریه و ناراحتیت و تحمل کردم ولی کوتاه نیومدم این کار همینجوریشم خیلی دیر انجام شده بود  به هر حال الان شبا بعد از خوندن قصه خودت میری تو تختت میخوابی . شبای قبل وقتی بیدار میشدی که بری دستشویی به محض اینکه از دستشویی میومدی بیرون با همون حالت خوابالو مثله جت میرفتی تو جای من میخوابیدی ولی نقشه ی کوچولوت نمیگرفت و وقتی  میومدم  بذارمت تو تختت گریه میکردی که نمیخوام تو تختم بخوابم بگو بیان تختم و ببرن نمیخوامش جایزه ام نمیخوام . خلاصه اینکه داستانایی داشتیم. در هر صورت الان راضیم امیدوارم مراحل بعدیم به خوبی طی بشه

یکی یه دونه ی مامان تو مراسم عروسی 

عکس پدر و پسر که مامان بلاجبار کات شدهزبان

و حالا چند تا عکس که تو دوربین گوشیم بوده

مینی مانکنم که ژست گرفت و ازم خواست ازش عکس بگیرم البته با دوربین گوشی و بی کیفیت

عکس سلفی پسرم که از نزدیک ترین فاصله گرفتهخندونک

عکس با عینک مامان عاشق این تناسبش با سایز صورتتمعینک

عمر منی مامان محبت



تاريخ : چهارشنبه 5 شهريور 1393 | 17:26 | نویسنده : مامی ایلیا |

ای تنها دلیل رد کردن هر دلیل و ای تنها بهانه ی آوردن هر بهانه

دیوانه ی مهربانی تؤام….

ای بهترین چه خوب شد که به دنیا آمدی و چه خوبتر شد که دنیای من شدی

پس برای من بمان و بدان که تو تنها بهانه برای بودنی

به همین سرعت سه ساله شدی ! نور چشمم و همه ی امیدم روزها رو با تو شب میکنم و دل به وجود تو بسته ام . با اومدن تو زندگیم معنای دیگه ای گرفت ازت ممنونم که به دنیای من اومدی تا بتونم عشق مادری و با بند بند وجودم درک کنم. 

از خدا هم بی نهایت ممنونم که من و لایق مادری دونست و تو فرشته ی پاکم و نصیبم کرد 

  امسال هم یه جشن تولد خانوادگی به راه انداختیم و دور هم جمع شدیم تا همه رو تو شادی خودمون سهیم کنم.

یه کارتون هست به اسم من شرور ! و تو عاشق این کارتونی و شخصیتهای زرد بانمکی به اسم مینیون. این شد که امسال تصمیم گرفتم تولدت و با این تم برگزار کنیم.

چند وقتی مشغول کارای فتوشاپی تمت بودم و بعدشم چاپ و بریدنشون با قیچی و خرید کردن و کار با مقوا و قیچی و چسب و باز هم خرید کردن و بردنت به آتلیه و بازم خرید کردن و خندونکچاپ عکسات و در آخر درست کردن پیش غذا و دسر و سالاد و دنگ و فنگ شام تولد و تزئین کردن خونه . و همه اینا به تنهایی کار مشکلی بود و شبا از خستگی نای سرپا وایستادن نداشتم ولی همه ی این کارا به یه لبخند زیبای تو و ذوق و شوقت می ارزید

میز تنقلات 

گوشه ای از تزئینات خونه هر چند از این یه مقوله زیاد عکسی نداریم

شکلات های مید این ایلیازبان

کاپ کیکای دست ساز عمه 

کلاه شازده پسرم و کلاه بقیه بچه ها که زیر کلاه شماست

چاقو و کفگیر کیک و یه گوشه از جعبه دستمال کاغذیخندونک

آویز خوش آمدید جلوی در ورودی

ریسه هپی برت دی که چون روی پرده نصب شده بود(به علت نداشتن دیوار خالی ! ) خیلی جلوه نداشت و البته کیفیت عکس هم داغونههیس

اینم پسر تازه از خواب بیدار شده و کمی تا قسمتی عنق من

گوشه ای از هنرنمایی های مامان راضی

اینم یه گوشه ی دیگه اش خخخخ

نمایی از بساط شام

ایلیا و دوستان کلاه به سر

بریدن کیک توسط مینیون ایلیا

آراد جون عمه.  وقتی اومدن کلاهش و بذارن سرش ترسید و این بود که به صورت انفرادی در بغل پدر افتخار به عکس گرفتن دادن 

و در آخر عکس گل پسرم که به عنوان گیفت تقدیم مهمونا شد

واین بود سومین تولد ایلیای عزیز من که به خوبی و خوشی تموم شد

 

 

 

 

 



تاريخ : پنجشنبه 29 خرداد 1393 | 18:44 | نویسنده : مامی ایلیا |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 16 صفحه بعد




.: Weblog Themes By SlideTheme :.